شـــــعـــــر
[بخشی ازیک غزل]


قبل ازآنی که به باران برسم میمیرم

وسط حلقه ی رندان برسم میمیرم 


پیچکم ،دست به دامان همه پنجره ها 

پیش از آنی که به ایوان برسم میمیرم


زندگی هم قفسی تنگ برایم می ساخت

مثل بلبل که به زندان برسم میمیرم


ماه می چرخد ومن لحظه به لحظه تا صبح

یک قدم مانده به پایان برسم میمیرم


فرصتی نیست که شاهی برسد مات شوم

چون پیاده که به میدان برسم میمیرم


کوچه ی تنگ دلم راه به جایی که نداشت

مانده ام تا به خیابان برسم میمیرم


...




+ نوشته شده در  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 23:43  توسط حسین دیلم کتولی  | 

مین 

دست های سرباز را که می گیرد 

چه هجای کشیده ای دارد 

ما......د....ر........

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 19:22  توسط حسین دیلم کتولی  | 

]عشق سگی[

یکی باید باشد

تا این زهر ماری را بریزم توی حلقم

صبح پیراهنم را تکان بدهم

تا مارهای آستینم بیرون بریزند

بعد از سِرو صبحانه (کره و مربا)

ادای پل نیومن را در بیاورم وُ

گره کراواتم را محکم کنم

شاید هم صدای دورگه ی (دوبلور)جان وین را

برای خودم انتخاب کردم

توی صف اتوبوس کاری کنم که

بوی اودکلن فرانسویم

بغل دستیم را جلب کند

امّا نمی دانم چرا

هنوز مثل فیلم «عشق سگی»

دلم می خواهد

 گاری دستیم را پر کنم

از تختخوابهای شکسته

و سگهایی سیاه با قلاده های چرمی

دنبالم بدوند

هر وقت خواستم توی پیاده رو

نزدیکشان کنم

به خانمی که پاهای سفید و برهنه اش

دلم را می برد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1391ساعت 19:0  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[ فرنچ.....]

 

قطاری می رفت

نه بوی سوسن وُزنبق

بوی تورا داشت می برد

ساحران در جادوی چشم های تو مانده بودند

ومرگ از حاشیه خیابان

به من نگاه می کرد

ایستاده بود

با فرنچ

با پالتویی بلند

وَ آرمی روی پیشانی

من سلام دادم :

به تو

وَلبخند مرگ گیسوان مرا شانه کرد

دست دراز کردم سمت تو

مرگ برایم دست تکان داد

پا کشیدم از خیابان تا پیاده رو

مرگ پایش را جلو تر گذاشت

من عقب عقب رفتم

به دیوار تکیه دادم

عکس تو روی دیوار

عکس تو روی دیوار بود

یادگار روزهای جنگ

وَمن فراموش نکردم

همه چیز بوی تورا میداد

درخت های نارنج

سایه سار کوچکی بودند

با عطر تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 6:30  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[ جرعه نوش..]

 

به خورشید سلام نداده بودی

که حتی در خوابهایم نبودی

جرعه ای از ماه را بنوش

تا طعم صدایم را

بر روی لبهایت

بگیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 8:16  توسط حسین دیلم کتولی  | 

« همیشه یک جای قصه می لنگد »

 

آخر قصه را اول بنویسم

از کجایی  می ماند برای تو

تا اینهمه ستاره وباران شکل مستطیل خانگی

توی دایره های محتوم

با چند پرانتز بسته

و دهان اینهمه آتشفشان از حاشیه پیراهنت

سنگ می افتد

این پا

 آن پا که تو باشی

خودتت را از من دور می کنی

چشمت را می بندی وُ گرگ می شوم

حالا پیدایم کن

بین این همه سنگ قبرهای نوشته

کود کانه هایم را اگر بنویسم

قد گلسرخ از من بزرگتر می شود

تو بین علف ها گم می شوی

چند خط موازی

تا اینهمه مسافر را از چشم هایت دور کنم !

عهد نمی بندم نامه هایت را دوباره پاسخ ندهم

این قطار برگشت هم دارد

چرا باید آخر همه ی قصه ها شیرین باشد

پس تیغ را برای چه تیز می کنند..!!

نترس

خودم را نمی کشم

(این جمله تکراری است)

بین دو پرانتز حرف هایم را می نویسم وُ

«نامه هایت را دوباره می خوانم »

ثابت کن دیوانه نیستم

اشتباه از زمین بود

 چرخید وُ تو روبرویم ایستادی

نقطه نمی گذارم

قبلن هم نوشتم :

حاشیه نویسی قصه ها زیاد می شود

جای علف ها  تیرهای برق بلند شده

پیدایت می کنم

اگر اسبت را از نوک قلمم آب بدهی

شاهزاده ای تورا نخواهد برد

کمی از حاشیه را بردار

من می مانم وتو

وگرنه این قصه هم

پایان خوشی نخواهد داشت

از خاطره ها بیرونت می کشم

مثل همان تیغی که بیرون کشید م

باید پلکهایم را ببرم

خواب قصه را کوتاه می کند

فرار نکن

قرار بود با من بمانی

پیدایت نمی کنم

برگرد وُبین یکی ازهمین پرانتز ها

که شکل لبهایت بهم چسبیده

قصه را بامن تمام کن

 

                                                 5/7/1388 

                                                ساعت30/12 

                                               حسین دیلم کتولی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 3:24  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[ جزیره های چشم باخته]

 

دریا را وحشت گرفته بود

که همه ابرها از سوراخ سوزنی گذشتتند

جنگل بوی قزل آلا گرفت

روی پیراهن زن

کبوتر های طوقی حلقه حلقه

بالا کشیدند

ماه وماهی همسایه آب شدند

تا آدم از بُن دندان ماهی

تابستان را در گلوی کوزه ریخت

یک پارچه آبادی صدا شد

رنگ از دست های حنا بسته پرید

کبوترهای پرکشیده ی پیراهن زن

خونین زفاف وخنجر

تو چشم به کدام جزیره دادی

که ملوانان

چاووشی خوانی را رها نکردند

از این تابستان عرق کرده

 برگرد

دل اگربه پاییز داده بودی

دریا شور نمی زد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 13:51  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[ آه ، شهرزاد ....]

آن گونه که همیشه بود ، نبود

شهرزاد خوابش برد

آیا با خنجری آبنوس

می شود این قصه را تمام کرد !؟ .

******************

[ این قصه ...]

من از انتظار می گویم

تو از گیسوانت

کدام به درازا می کشد ؟! .

******************

[ آوازی برای تو ..]

دفتر شعرم را باز کردم

پرنده ای در شعر هایم مُرد

گفتم که سنگ نینداز

این پرنده برای تو آواز می خواند ! .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 7:17  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 

[ سند ....]

مرده ها برمی گشتند

تیراندازی می کردند

هدف آدمک هایی

در حاشیه ی میدان

شلیک های بی حساب وُ کتاب

با لباس های خاکی و دست های بلند

« قبله ی عالم دروغ می گویند»

واین دندان افتاده ی توی عکس

جای شکرش باقی ست

هنوز می خندد

سند جعلی تقدیم نمی کنم

دست نویس همه ی این حرف ها

سنجاق شده به آخرین کفنی که مانده

از یک سرباز

مرده های ما هم

با پوتین پیمان نمی بستند

«این هم دست نویس حرف های نزده »

حاشیه عکس را نگاه کنید

آن کسی که پشت سرهمه ایستاده وُ می خندد

هنوز سنگ قبر ندارد

و توی لوله ی تفنگ گلسرخی که کاشتند

می بینید

«شاید برای همین است که باور نمی کنید» .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 2:22  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[ کارت پستال...]

تردید نباید می کردم

دست تاآرنج در گلویم فرو کنم

استخوان های زنی را بیرون بکشم

که گیسوانش را در تبت بریده اند

قاعدتن ابروهای کشیده ای هم داشت

با بوی ذرت وشالی

وچهار خانه هایی شکل قبر روی پیراهن

انتظار نداشته باش

مار کبرای دوساله ای از چشم هایم بیرون بیاید

یا همین الان درخت های خرمایی

زیر بازوی چپم برُوید

با رطب هایی رسیده

وَ الوند از نوک دماغم برف هایش را

                      سر

                          ا

                             ز

                               یر

                                  کند

روی سبیل هایم 

کافیست

از کنار همین خیابانی که برایت دست تکان می دهم

لبخند بزنی وُلبه ی کلاهت را پایین بکشی

من هم بوسه ای روی دست هایم بکارم وُ

برایت بفرستم

وَ در کارت پُستالی کوچک بنویسم:

« عیدت مبارک»

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 8:33  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 [ جانشین ...]

حضور ذهن ندارم

شاید کروکودیلی که قرار است

                      تورا بخورد

قصاب سر محل گوشتش را بفروشد

وسوزنبانی که مسیر قطارها را تغییر میدهد

یکی از همان « سلاطین گمشده »باشد

هیچ بعید نیست

عید درتنگ بلور خانه مان

 تمساحی بیندازم

وپسربچه ی همسایه

کفشهای مادرش را بفروشد

 تا خرید گیره مویی برای خواهرش

کجای حرفهایت این ها  را گفته بودی؟!

باید باور کنم

جانشین خدا شدن سخت است

آدمی که شنا کردن بلد نیست

تفنگ میرزا را می خواهد چه کند؟!!

اصلن قرار نیست چیزی به هم ربط داشته باشد

مثل همین دیواری که ربطی به همسایه نداشت

حالا قاب عکسی رویش چسبانده

زیرآن نوشته :

«مرحوم ِ مغفور» ....

اگر تمساح هم از تنگ بیرون بود

حتمن گریه می کرد

اجازه می دهی

کمی بخندم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اسفند 1389ساعت 7:10  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[ روی لیوان ها ...]

 

با من بیا در باد وُ باران ها برقصیم

عریان شویم وُ در خیابان ها برقصیم

 

با فـال حـافظ هم نشـد عـیبی ندارد

امشب بیا با فیل وُ فنجان ها برقصیم

 

درفصل سردی با فروغ وشعرهایش

پای برهنه روی لیوان ها برقصیم

 

یوسف شدم تا در درون چاه باشم...!

حکمی بده تا کنج زندان ها برقصیم

 

فصل بهاران بین گل ها ودرختان

همپای بلبل توی بستان ها برقصیم

 

بیـن سـواران در مصـافی نابرابر

اززخم تیغ وُدرد پیکان ها برقصیم

 

از هند تا خاک ریاض از بلخ تا شام

در قصر قیصر ها وُ خاقان ها برقصیم

 

فصل برنج وُکشت وُکار در مزارع

بین دروگـرها وُ دهقان ها برقصیم

 

کشتی نشسته ، بیم موجی نیست ما را

پارو زنان در قلب توفان ها برقصیم

 

با خـاتم  پیغمبری بر تخت ِ شاهی

همراه موران با سلیمان ها برقصیم

 

چون گوسفندان کشته ی جشن وعزائیم

هر عید حتـّا عید  قـربان ها برقصیم

 

میزان برای عشق بازی های ما نیست

گاهی اگر در پشت دکان ها برقصیم

 

یک دست جام باده دستی زلف ها را

حـالا بیا با جمع مهمان ها برقصیم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 7:12  توسط حسین دیلم کتولی  | 

   [  بدون نقطه ای در آخر ]

 

جهان اگر یک دقیقه سکوت می کرد

هیچ قطاری از ریل خارج نمی شد

زیر پای سربازها مین ها عمل نمی کرد

تسونامی جزیره ای را با خودش نمی برد

وسیل در پاکستان

دومیلیون وپانصد هزار

کشته وآواره نداشت

جهان اگر یک دقیقه سکوت می کرد

 در سیبری

یخ ها زیر پای خرس های قطبی آب نمی شد

تاغرق شوند

خط بین دوآلمان هنوز باقی بود

و کریستف کلمب امریکا را کشف نمی کرد

نه سرخ پوستها منقرض می شدند

نه جهانی سیگاری ..!

حالا تو هرچه کلمه است

در همین جا بگذار

بنویس: دنیا تمام

بدون نقطه ای در آخر .

آه ... اگر جهان فقط یک دقیقه سکوت می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 7:12  توسط حسین دیلم کتولی  | 

          

 

                                               تقدیم به: مجید دیلم

[ لبریز...  ]

 

دریاچه ای در من است

با مرغابیانی

 که نوک می زنند به دندان هایم

تا های صدا در گلویم

عطش بگیرد

از مادرا نه های هوسم

نفسم بند آمده

دست می زنم به دست تو

تا قایقی که غرقم می بیند

بی جنگلی که در من ریشه دوانده

دارهای کشیده ای

سرداده به طناب های رخت

پیراهن عروسیت

چقدر به تو می آید این آواز های کولی

فالم را نمی خوانی

بخوان

چند آیه مانده به باران که مُدام

روی دوشم خیس

می نشینم وُ به مهتاب که سینه می کشد

سمت دست های تو

دست دراز می کنم

رهایم کن

چون گنجشک هایی که سیم های برق را

دور می ریزند

پر کشیدنم تا تو که آغوش به دیگری داده بودی

حالا این دریاچه ی غرق

چقدر قوهای پیراهنت را

می گیرم از بند رخت عروسیت را

کجا می روی

با باداباد وُ این همه هلهله

من راه نمی برم

تا تو صدایم کنی وُ

کوچم را بسپارم

به چمدانی که از گریه های تو

لبریز است

                                   22 /7/1389س40/15جنگل کبود وال ..روبروی سد

    

                                     

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 6:29  توسط حسین دیلم کتولی  | 

سه شعر كوتاه

 

[ رد پدر ..]

 

یک روز صبح

پدر رفت

اما من

هیچ وقت نتوانستم

بوی باروت وُ رَد پوتین را

از زندگیم پاک کنم

*************************

[ مداد سبز..]

 

از خودم

از خواندن

 از نوشتن و این همه نوشته

خسته شدم

تمام کتاب هایم را

در حیات آتش زدم

به اتاق برگشتم احساس تنهایی می کنم

گوشه ی قفسه

مداد کوچکی جلوی چشمم سبز می شود

***************************

[ غرق..]

 

چشم هایت را دیده بودم

ودریا را...

نگاه کن

غرق شدنم کار دریا نیست .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 6:12  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 

 [ گوزن...]

 

تو با کدام دست نوشتی

 

که باد

 

در گل های شیپوری  د مید

 

زنبورها زبور نخواندند

 

ولحن ساده قناری پیچیده شد

 

لاک پشت ها نمی دوند

 

به گوزن شاخ بلند بگو

 

جنگل است وُ شاخه های پیچیده دارد

 

شاخ بچرخانی گیر می کنی

 

فصل درو نرسیده

 

کمی لهجه ات را بومی تر کن

 

ترانه ها

 

بوی خاک می دهند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 9:27  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[ ابوجهل های سرخ ...]

 

 

یقه کتم را که بر می گردانم

 

تابستان جا می ماند

 

کنار لیوان آب

 

و عطسه ها

 

ببرهای حاشیه ی پیراهنم را

 

خیس می کنند

 

در فصل های بدون خوشه

 

ربات ها عملیات ِ انتحاری نهنگ ها را

 

به دریا می کشند

 

هنوز از گلوگیری ی گیلاس ها

 

طعم باغ تلخ نشده

 

فنجانم را بدون فیل

 

واژگون می کنم

 

روی خط های شکسته

 

سیب های سرطانی

 

مثل نوشابه های زمزم

 

بهشت را ارزان می فروشند

 

ولکه های اناری ی افتاده از تابستان

 

ملحفه ها را به جنگ های تن به تن

 

جیغ می شوند

 

دوقدم دور تر از تخت

 

هندوانه های ابوجهل

 

سرخی لب ها را به گورستان می برند

 

چه قدر می شود

 

زمستان را لای پتو پیچید

 

سرسام پنکه ها را جدی نگرفت

 

سنجاقک هایی که

 

از پیراهن آب نم می گیرند

 

خواب را به پرده های نازک ِ گل های کاغذی

 

می سپارند

 

این را همه می دانند

 

شاهپرک ها از آیه خوانی ی فواره ها

 

چیزی نمی دانند

 

من تابستان را گوشه ی چپ آینه می برم

 

تا مقتل خوانی باران که تمام شد

 

لیوان آب را سر بکشم

 

امسال توله ببرها تعطیلات تقویم را پر می کنند .

*************************************

پاسخی به فراخوان دیلم کتولی عزیز :
تصرفی در مظاهر اشیا ، وسعت دادن به جهان واژه ها سهمی است که شاعر در آفرینش و خلق شعر از خود به جای می گذارد . با این شگرد وارد حیطه ی تفکر مخاطب می شود . چون فاصله ی بین تصویر حسی و ماورای آن را به خوبی درک کرده است .
ببر ها حاشیه ی پیراهنم را
خیس می کنند
در فصل های بدون خوشه
و به درک هماهنگی زمان و مکان ، حرکت و سرعت ، طنین و هماهنگی حروف رسیده است . حتی به معانی تازه تر برای کلماتی که حامل معنا نیستند.
" فصل بدون خوشه " اتفاقی تازه در ارائه ی تصویر
تصور می شود نیاز شعر امروز کشف همین کلمه ها باشد ، اشیا ی ناشناخته ای که باید تصویری از آن ترسیم شود و نام بگیرد تا نمای رابطه شود . موضوعی که باید در نگاه نخست مورد توجه قرار بگیرد .
کلمه ی " فصل " با کار کرد بسیار خوب در " فصل های بدون خوشه " هویت خود را نشان داده است . به طوری که می توان آرایه ی ایهام را به آن اطلاق کرد .
هم چنان که استعاره ی " طعم باغ " و " عملیات انتحاری نهنگ ها " و
هندوانه ی ابوجهل . سرخی لب ها را به گورستان می برند .
بی آن که شعر به غرض و هدفی آلوده شود . وارجاعی به بیرون از خود داشته باشد .
"شاهپرک ها از آیه خوانی فواره ها / چیزی نمی دانند "
حضور جهان ، انسان و زبان در سیکل باز هر گز بسته نمی ماند چون هر شاعری با مکانیسم خیال و زبان به ارائه متن یا عبارتی می پردازد که جهان ذهنی خود را گسترده تر نشان دهد . اما ناتوانی در کاربرد کلمات و خلق تصاویر تجسمی ( دیداری ) پرداختن به ساحت معنایی و بی توجهی به نحو زبان گاهی شاعر را در یک حرکت تسلسلی - دورانی قرار می دهد که ذهن و زبانش بسته می ماند .
همیشه توقع شعر خوب را از دیلم داشته و داریم .
موفق باشید - خورشیدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 20:35  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 

اولین مجموعه شعرم با نام :

(من ،

پای این حرف ها را امضاء نمی کنم )

توسط انتشارات شاملو مشهد چاپ شد.

علاقمندان می توانند جهت دریافت کتاب با شماره تلفن

۰۹۱۱۱۷۵۶۵۵۳ تماس بگیرند.

از توجه اساتید-منتقدین و صاحب نظران کمال تشکر را دارم.

دیدار ما  :           نمایشگاه کتاب تهران 

ناشران عمومی راهرو بیست – انتشارات شاملو

با کتاب هایی از : رضا بروسان –جواد کلیدری –علی عبداللهی – نرگس برهمند- عباس صادقی -حسین دیلم کتولی 

               (من ،

                پای این حرف ها را امضاء نمی کنم )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 11:30  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[علف های بلند....]

 

 خودت بودی

مطمئنم خودت بودی

تقویم را ورق می زدی

اردیبهشت از من گذشت

برگ های زرد بدون اتفاق

گیجگاهم پر شده بود از علف

قطار ها ایستاده بودند

و کوه ها خالی شده بود از ...

دهقان دروغ گویی که پیراهن کهنه اش را

پرچم نمی کرد

میکاوم وُ تو نقشه را به دست میگیری

می گذری

از آب ها

از کوهها

عبور می کنی

لهجه ات گاه افغانی می شود

گاه ترکی

حتا عربی می رقصی و لف لف

 مثل شتر..

 حرف می زنی

دود از سرم بلند می شود

نه قطارم !

نه ریزعلی !

کوهی که فرو می ریزم وُ

پیراهنت را باد می برد

اشاره به نقشه می کنی !

حاشیهِ می سی سی پی را دوست ندارم

همین چشمه های کوچک دامنه البرزازهمه بهتراست

تنها لباس سرخ منچستررا  

شاید چون شیاطین سرخ لقب گرفته اند

خندیدی 

شیطنت از چشم هایت پیداست

وَسرخی لبهایت ،...

حالابگو...

 این قطارها کی حرکت می کنند؟

من دارم فرومی ریزم وُ تو...

حرف بزن

لبانت را تکان بده !

سرخ...

سرخ...

                           نقدی در موردکتاب باران سپید www.jerting.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 15:21  توسط حسین دیلم کتولی  | 

.. [ خطابه های در باد...]

 

گرمم می کنی

بدون چای

ودر ایستگاه دلتنگی

تنها مسافر خانه ی امنی

که باد از پنجره ات ویرانم نمی کند

دویده ام واز جنگل های بلند

صدای بره آهویی بامن

صحرا به صحرا میدویدم وُ

اشتران مست جهاز تورا می بردند

چشمه های سرازیر

اشک های بدون حرف

جشن جدایی تورا آذین بستند

در چشم فنجان ها

نگاه گرمم به قهوه ایی چشم هایت

وسطر ساق بلورین دست

 بالابُرد 

برد سرنوشتم را

تاشده

ریخت از ستون فقرات

تا مقیم این همه دربدری

دری باز نشد

نه خطابه های بلندم در باد

رفتی وُ گریه هایم در باد

در کوچه ها گم شد

قصه نویسی نبود

تا از حافظه ام بنویسد

پل های ریخته

نفس من بود وُ رود اشک ها

ودعوت جبرائیل

 کلماتم را بُرد

مثل صدای گنجشک هایی که ریختند

در حیاط خانه مان

ماه بادبادک شب بود

وکودکیم را دست به دست

با خود برد

این جنگ تمامی ندارد

از شاخ گاوی که زمین سُرخُورد

تا ماهی که تور ریخت برسرم

وزمین از گاو  وُ ماهی نوشت

چقدر باید بادبان بکشم وُ شبم را طی کنم

باماه

با کجاوه ی عروسی که تو باشی در خیالم

خامم که اینهمه می نویسم وُ تو

لبخند می زنی

زنی که توباشی روسریت جهان من است

با شمالی ترین گلهایی که

ریخت روی شانه ات

اینهمه آتش در من وُ

توسرد می نشینی

چقدر کاشکی را روی کاشی ها با نفسم بریزم

انگارکه آهویی در برف می لرزد وُ تو

نگاهت ....

نمی نویسم که چه ....

افتاده ام وُ زخم از قلمم که ریخت

این صدای اسبهای رمنده در سینه

می کوبم به طبل

به سینه ایی که ریخته فردایم را

در خاکستروباد

به هلاک شمع های چشمم که کور ....

رقصیدنم از پا نیست

از دست افتاده ام

که پایم را ... هی می کشم

و جابه جا همراه نفسم در خیابان

پاورچین پاورچین

 گام برمیدارم وُ کوچه هایم

امتداد سرنوشت من است بی تو

با ذهن روشن اقاقی

و ترس از چراغ های خاموش

فواره ها بالا تر از سرم

فوران خواهش من است از تن

از تن تنای تنت

به لرزش پیراهنی که می بینم وُ

فرار وُ فواره ایست

از دل وُ دیوانگی هایم

بدون هیچ تقویمی مزامیرم را می نویسم

آواز هایی در سفالینه های سینه محکوم می کند

به خاکستر وُ کافور

من اگر جای آینه بودم

زیبائیت را می دزدیدم

همینطور که نقشت را

به شیشه ای که دل است......

کنار آتش این بخاری باید خالی شوم

تا خیالم خام تورا نبیند

اشتباه می نویسم : دل

که سنگ پاره ای از تو بود وُ

شیشه ای ازمن

و مارهای قهقهه

در فاصله دوعکس

صدای تورا می خواست  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

سه شنبه 21 مهر1388 ساعت: 18:49

گرمم می کنی
بدون چای

تعریف گرما ، از دستی دیگر، بگو نه ای که در لفافه های پنهان تر از چای می رود . همینکه می گوید « بدون چای » همه ی امکانات برای حس گرما را به مخاطب ارجاع می دهد .

شروع کار با افق بندی تا ویلی متن آغاز می گردد و این حاصل نمی شود جز با شناختی که شاعر در گذر سالیان از امکانات زبان تجربه کرده است و به خوبی از آن بهره برده است. ریتم ترکیب ها فضایی نوستالژیک را به خواننده هدیه می دهد و برای این کار از ترکیب هایی همچون :

اشتران مست جهاز تورا می بردند / جشن جدایی تورا آذین بستند / وکودکیم را دست به دست ، با خود برد / با کجاوه ی عروسی و . . .
اما همین نگاه نوستالژیک با رگه هایی از عناصر زبانی مدرن ، جشنی از ظرفیت های زبانی را به راه انداخته است :
چقدر باید بادبان بکشم وُ شبم را طی کنم ، باماه / زنی که توباشی روسریت جهان من است و . . .
عناصر موسیقیایی خصوصا موسیقی معنایی فضای کار را بدون تداخل و مزاحمت برای عناصر دیگربا پرهیز از تصنع به وجد رسانده اند گویی رقاصه ای آشنا با تمام زیر و بم های صحنه و ظرفیت های خود ، سلول سلول ، رقص را به تماشا گذاشته است :
با شمالی ترین گلهایی که
ریخت روی شانه ات

با توجه به فضای غالب اثر که به نظر می رسد نوستالژیک دست مایه اصلی آن باشد ، تلمیحات فراوان به این موضوع کمک کرده است ، خصوصا تلمیحاتی که ما را با هستی مداری ذهن شاعر ، خصوصا بن مایه خلقت درگیر می نماید :
از شاخ گاوی که زمین سُرخُورد
تا ماهی که تور ریخت برسرم
وزمین از گاو وُ ماهی نوشت
که اشاره دارد به باور دور عوام و قرار داشتن زمین بر شاخ گاو و استقرار گاو بر ماهی و . . . یا :
بدون هیچ تقویمی مزامیرم را می نویسم
آواز هایی در سفالینه های سینه محکوم می کند
به خاکستر وُ کافور

که اشاره های ظریفی دارد با امتداد خاکستر و کافور به لحن و صوت و تلمیح قصه حضرت داود (ع) .ظاهرا لازم نمی نمود موتیو های آشنایی همچون گنجشک و جبرئیل در این کار جایی برای خود بیابند ، زیرا احاطه واژگانی و تلمیحی شاعر چیزی را بدهکار دیگر نام ها نمی پذیرد ، اما این را به بسیاری از شکل های دیگر دیدار که در تمامی کار بسیار از آنها می توان مثال زد می توان بخشید ،
بلندی اثر بخش هایی را دچار افت کرده است اما در جای جای کار ارجاعاتی که با کلماتی همچون آهو و توصیف زن اثیری انجام شده ما را دچار روایتی می کند که گم نشویم ، در پاگرد هایی که خرده روایت ها ایجاد می کنند . می توانیم این کار را با توجه به روایت نسبتا یکدست جزو منظومه ها قلمداد نمائیم اما پاساژهای جدید فکری در هر روایت مستقل ، و گسست های کم و بیش با استفاده از تنوع زبانی که گاهگاهی شبیه بازخوانی متون کهن می گردد و ناگهان چرخش های پسامدرنی ، ما را به یک شعر بلند سوق می دهد .
و در آخر باید اضافه کنم تمایل شاعر در اکثر ترکیب ها ما را به سورئال یک یا چند فرآیند ذهنی می رساند که در مسیر کشف افق هایی تازه ، از یک عبور یا یک ساخت از واژه ها و یا اتفاق رسانده است و برای اینکار به جای خطراتی که خیلی از شعرای سورئالیست انجام می دهند ، شاعر این اثر در هر عبور سورئال و پس از آن ، با ایجاد یک روایت خطی و ساده فرصت تنفس را برای مخاطب فراهم می نماید . هرچند این نکته می تواند از سرعت کار بکاهد ، اما فکر می کنم در شعر بلند دغدغه همراهی مخاطب در جای جای روایت و نطفه گیری نبض شعر این مسئله را توجیه خواهد کرد .
باقی شاعری است که هنوز می درخشد و خواهد درخشید .
پاینده بمانی   

                         علی جهانگیری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نویسنده: پرستو ارسطو
سه شنبه 14 مهر1388 ساعت: 23:8
شعر ((خطابه های در باد)) لبریز از مولفه هایی ست که جناب دیلم کتولی توسط آنهابا تمام سادگی وغنای زبان به صحنه آمده .
این مولفه زیبایی شعری و زبانی را بالا برده.گزینش وچیده مان کلمات ساده و بسیار زیبا و استفاده از واژه های روان و بکروگاهی با رسالت آشنا زداییفرمالیستی ارکان محکم و متفاوتی در ساختمان متعارف جمله ها بوجود آورده .
کوله بار سرشار زبانی شاعر حامل عاطفه ای شگرف وژرف است چارچوب سروده تهی از عاطفه ای کلیشه ایست سادگی وروانی شعر با تمام فرازهای چشمگیرش مخاطب را بی اختیار با خود میبرد ودر لذت غرق میکند وحس زیبایی شناختی شاعر را باز می تاباند.
هر گزاره روایت گزاره ی بند بعدی است که شعر را در احاطه ی وسیع خود گرفته و روایت ،دیالوگ وکاراکتر ها ((شخص خود شاعر ))واستحاله اش در عناصر شعری اش مثل چای،قهوه، باد، بره، پنجره، جنگل،صحرا، چشمه،فنجان وووووووووووو تا روایت را به پایان برساند سطر به سطر خود شاعر را فریاد می زند
شعر شاعر این رویکرد(روایی؟ )رویکردی عمیق و متشخص است و زبان وبیان شیفتگی وجاذبه ی احساس وعاطفه اوست.

در تفسیر این سروده ی بلند قامت و استخواندار میتوان ساعتها نوشت اکر مهره های گردنم یاری میکردند!

به این جمله بسنده میکنم:

خطابه های بلند به بلندای آفتاب بود
لذت بردم بیشتر از آنچه که انتظار داشتم 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 
سه شنبه 5 آبان1388 ساعت: 12:49 توسط:احمد خاندوزی
نوستالژی یک امر تعیین کننده در پیش برد تکنیکالی شعر اشت هر آنچه که قرار است در حوزه زیبا شناختی اثر اتفاق بیافتد با هم-رفتاری نوستالژیک پیاده می شود شاعر در ساخت عرض های شعر با استفاده به موقع از محور جانشینی-همنشینی توانسته عرض های معقولی را خلق کند. شاعر فردیت و تنهایی زیست انسات مدرن را به نمایش گذاشته، عدم رابطه و جهان بی گفتگو مشخصه ی بارز این شعر است انگار رابطه و گفتگو یک امر انتزاعی است که آدم های متن آقای دیلم هیچ پیش فرضی نسبت به آن ندارند آن ها می گریزند اما به کدام سمت به پس یا پیش ماجرا؟ از چه می گریزند؟ نوستالژیای شاعر یک امر منفعلانه نیست یک گذشت و گذار دوران 60 سالگی. نه بلکه او می خواهد جهانی پر از مفاهمه و رایطه را به این انسان چهل تکه پر از آشوب یادآوری کند شعر دیلم شعر یادآوری هراس ها و دلهره های فردی ما است.انگار انسان معاصر بی حافظه شده که شاعر می خواهد در پس این سطر خاطرات مبهم جمعی مان را یادآوری کند. زبان لحن راحت و بی تکلفی دارد اما شاعر می توانست جدا از حامل معنا بودن زبان، بازی فعال تری به زبان می داد انگار شاعر با یک استبداد روایتی سطرها را پی میگیرد که خواننده حق ندارد از دکلاماسیون شاعر تجاوز کند.ما با یک روایت آمرانه مواجهه هستیم چیزی که چندان خوشایند من نیست-البته "من" چیز مهمی هم نیست،مگه نه!- شاعر خودش را در بند روایتی تخت و یکراست نمی کند. ذهن او محل کشف خلاقانه سطرهای می شود که گاهی تنه به رفتاری سورریالیستی می زند. جهان متن شاعر خلوتی است پر از آشوب و هراس های نگفته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:38  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 

[ کشف تازه...] 

 

بستن بند کفش هایم

ربطی به سفر بی بازگشت نداشت

تخت های روان

حافظه ی سفر بود

دل سپردم به کوه

تا صدای بازگشت سیمرغ

بادها همدوش سیاوُشان

دایره های توُ در توُ

تن از هوای ابر پُر کرد

چه ساعت های کُند گذری

رفتن وُ دست از جاده بریدن

تا رهایی ی قاصدکی در باد

 کشف تازه آینه ها شدم

دل سپردم  به خالی ی آینه

تا عقربه های کفشم ساعتِ راه را بدانند

از رنگ انار آواز پرنده را خواندم

رفتم به عزاداری سنگ وسیلاب

درختها در من شکست

از انگشت هایم

گنجشک های بیقراری

کلمه شدند

هفته بوی کتاب وُ ترانه داد

در مدار وُ ماه

مهاجر کوچ چلچله های بی خانه

عدالت را ترکه های اناری

شکل بریل روی دستهایم نوشت

در قابهای کهنه عکس

از دیوار ها بالا تر

رفتم روی دوش آسمان

سنگ ریخت

ریخت مجسمه های میدان شهر

تقویم ها که ورق خورد

گم شدم

در باد

مزه نان ومطبخ از حافظه ام کوچید

عطر وُ نور وُ دریا

بی قراریم را بردم

تا روی گور های خاک گرفته

ابری ِ بی باران....

مثل پروانه های درون پیله

بافه های بلند نی

صدا را از من گرفت

هرچه بود

سفر بود وُ پرده خوانی راه

با چمدانی از خالی صدا

برگشتم

گشتم در خودم

گم شده ای که هیچ وقت پیدا نشد......

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:50  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 

[سه شعر کوتاه]

  1-

گنجشک ها هم

از سفره ما خبر دارند

                       که

روی درخت همسایه

                 می نشینند 

_________________

 

2-

در زیر سیگاری

حرف های نگفته ی من بود

گلایه ها ...

فشارهای عصبی...

آرزوهای محال...

دوستت دارم ها...،

همه را

دور ریختم

_________________

3-

خانه کوچکی می سازم

تو را با پیراهنی سفید

به خانه می برم

برتخت می نشانم

بردامانت گریه می کنم

عاشقت می شوم

می بوسمت ..!

دلگیر خودت را کنارمی کِشی

بلند می شوی تا بروی

دست دراز می کنم

تادستت را بگیرم..!

دستم به چوب کبریت ها می خورد!!

خانه فرو می ریزد

من میمانم وُ خانه ویرانی 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 16:4  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 

 

[ خواب های پریشان ...]

 

وزنم بالا رفته

تا بلندی های باد گیر

هر چه بنویسم

داد بزنم

وزنم پایین نمی آید

روی دنده لج

کج مینشینم ونگاه می کنم

شبها که تنها می خوابم

سرم را باد می برد

تیغ ها زیادی تیز نمی شوند

نگاه کن

سوسمار ها از پشت ویترین ها

سرم را قطع کن

این حرف ها مال من نیست

کسی دارد از رگ هایم

بالا می رود

زیر این مهتابی ها.....

دست هایم بسته است

مادرم صدایش را به من نداد

داد به پدرم

من قد کشیدم

بالا تر از گنجشک های خانه مان

روی درختها

خواهرم تاب خورد

من کتک خوردم

خوردم به دست های پدرم

که پینه داشت

پنبه را از گوشتان بیرون بیاورید

من سرم را گرفته ام

توی رگهایم یک نفر نقاشی می کشد

بکشد

من قاتل نیستم

فقط خودم را می کشم

روی بوم

عکس های کودکیم

رنگ می شوند

حالا توی سرم هی دنگ

دنگ

مدرسه ها که تعطیل می شود

برادرم درسهایش را می خواند

من نقاشی هایم را آب میدهم

وخواهرم هی لواشک یواشک در کیفش می گذارد

شما لطفن حرف هایم را ضبط نکنید

من سرم را قطع می کنم

تا آب ها از آسیاب بیفتد

توی نقاشی هایم

آقای دکتر...

من چقدر خواب می بینم  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 18:38  توسط حسین دیلم کتولی  | 

( چوپان دروغگو )

 

پدرم چوپان دروغگو

مادرم شیرهایش را به بچه های همسایه

می فروخت

از پنجره مگس های غول پیکر

وپیکر پدرم روی

سینه ی  مادر

سنگینی خاطرات جوانی

خوش بودم

گرگ خواب آهو

می دید

وشلیک تپانچه ها

از نفس های آهو

چهار شنبه ها

آش نذری مادر

بوی کافور

من با وافور پدرم

تپانچه

بازی

تیرهای سیاه

چراغ های خاموش

کوچه ی ما

کنار دل پدر

مادرم

با عینک ته استکانی

مزه دهان پدر

ماست های ترش

از شیر مادرم

همسایه ها گریه

برای بچه ها

مادر

هر روز مزه دهان

پدر ترش تر

پدرم با گرگ ها

با آهو ها

مگس ها

از پنجره ها

فرار می کنند

بچه های همسایه

بدون شیر

من ،چوپان

بدون تپانچه

با چراغ های خاموش

با بچه های همسایه

با وافور پدرم 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:10  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 

[.... رسما ً قید میکنم]

می خواستم

 وصیت نامه ام را از جیب کتم بیرون کنم

رسما ً قید کنم

که این مستطیل از من است

از پشت قباله ی مادر

باغهای شمال را بیرون بکشم

برهنه از آبهای جنوب رد شوم

کوسه ها که نمی دانند شنا بلد نیستم

هروقت کودکی هایم را مرور می کنم

دوچرخه ی کهنه ی کنار دیوار حیاطمان را

                                             - بردارم 

دور حوض کاشی

هی دور بزنم

وتکه نان ها را پرتاب کنم

برای ماهی های سیاه خانه مان

ونترسم از این گربه ی لاغر

که ماهی های سرخ را شکار

                                 - می کند

بروم روی تخت ،بایستم

بعد روی تقویم ها

بزرگ شدن میلاد را جشن بگیرم

از پنجره نگاه کنم

به رد هواپیمایی

که به مقصد پاریس پرواز می کند

پیپم را روشن کنم

کوبا را آتش بزنم

با نفس های گرم

خودم را

        حلقه   حلقه

بالا بکشم

اگرنشد

تیغ را بردارم وُ

رگهایم را بزنم

تاماهی های سرخ را

 گربه ی لاغر نگیرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:48  توسط حسین دیلم کتولی  | 

 [وقت گل نی....]

 

چه فرق می کند

سرم را ببازم

یا کلاهم را

از دست بدهم

من هردو اینها را بدون تو

می خواهم چکار

فرق نمی کند

تیغ هر کجا باشد

ابروی تو

یا زیر گلوی من

مهم ...،

زیبائیت

که کشنده تر از هر تیغی ست

دامنت را تا کجا

می خواهی بکشی

کشت وکشدار هم حدی

این دانه ها

توی قلب شما هیچ رشدی ندارند

وضعیت کشت امسال هم که خوب

قرار سرخرمن

یاوقت گل نی ؟

من در نی لبکم

هرروز تورا صدا می زنم

وبرای تمام قطار ها

                 دست تکان می دهم

آنها فقط سوت می کشند

تو هم دامنت را

 هرجایی بکش 

من لابلای همین سوت ها

مرگم را مخفی نگاه می دارم

فقط تو

گاهی برای قطار ها دست تکان بده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 15:39  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[اتفاقی که باید بیفتد...  ]

 

از شانه هایت پرنده ای

 

واز موهایت که لابد

 

                حنائیست

 

یا این میز صدای تورا که انگار

 

از دور دست ها گرفته

 

چقدر دلم گرفته

 

باد موهایت را

 

               ریخته

 

برشانه هایم پرنده ایست

 

وسرم را که بیخ گوش ات

 

زمزمه می کنم

 

باور نمی کنی چشم های درشتت

 

غواص ها را برده

 

تا اعماق دلم گریه های تو بود

 

باور نمی کنی

 

پولکهای این ماهی را کنار بزن

 

غرق شدن کودکی درنیل

 

گلهای کوکب کنارحوض دارند

 

                               خشک می شوند

 

وکنار گوشه ی این اتاق

 

خاطره ها راباد نمی برد

 

بالا ببرم این قاب عکس را

 

برمی گردم روبروی آینه

 

واین چوب لباسی که پیراهنت را

 

هنوز نگاه داشته

 

عریان که می شوی

 

چقدر زیبا شدی

 

اتفاقی که باید بیفتد

 

خواب هایم را  هم تعریف نمی کنم

 

مثل گذشته هایی که رفت

 

برگشتن این پرنده هم درخت می خواهد

 

ایوان خانه اگر خالی

 

خالی خانه

 

کاش همه ی اینها را می نوشتم

 

می نوشتم وُ

 

تو برایم ترانه می خواندی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 3:39  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[ امپراتوری...]

 

 

ابرهای بی پا برهنه می دوند

 

تا گرگ باشم

 

تنت را دور نمی کنم

 

کبوترم

 

ترم از این همه ریزش

 

تا جهش آخر خیس بروم زیر بازوها یت

 

چترم نمی دهی ؟

 

درگیرم باخودم حرف می زنم

 

بوی دریا می دهی وُموج می زند

 

مویت که سیاه رفت

 

سرسام دیگرم این «نامه های پراکنده»

 

بعد جغد کور می رود از دالانهای پیراهن

 

تا بوی رسوایی خا ک

 

امپراتوریت را دوست دارم

 

با تاجی از خار وُ

 

گل میخی بر د ست

 

صدای سنگی اگر بیاید

 

سگ نبودم

 

رد می شوم از سقوط های بی با ل این آواره گی

 

تا بینوایانی به شمعدانهای روشن

 

چشم ندوزند

 

دهان می دوزم از حرف ها

 

کوچ من با باران بود

 

نه آن که بریزم در خودم

 

در تو

 

با قی مانده ام

 

باقیمانده ام هر چه ..!

 

دست می شویم وُ دها ن می بند م 

 

چشم به ابربی آسما ن

 

گلی دردست

 

از میخ

 

بکاری ام...؟!

 

وعده های بی پا ابرهای نباریده اند

 

خط از خط نمی نویسم

 

روی خط لبت

 

الله ُاکبر

 

چه تشنه ام تا شهید شوم

 

به کودکانه های خیالم

 

خال می گذارم وُ کبوتر هایم

 

هوا

 

چقدر تیره وُ تارم

 

می نوازمت در گریه ها وُ مویه هایم

 

دور نشو

 

خیابانی که منم

 

آواره گی های زنی را

 

لیلا  نمی شود

 

هی بخوان، ...

 

هی بخوان

 

لالائیت را...،

 

پشت سکوت ابرها توفانیست

 

تیر را  بردار

 

از چله این زمستان خون می بارد

 

هفت بار ...تیر

 

تیر می کشد دلم

 

را دستی نبود

 

چقدر من شهیدم...!

 

رنگ ابرها  وُ تنم لاجورد

 

سپیده ای از موهایم ریخت

 

کبوتر را از لای دفترم هوا می دهی ...!؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:24  توسط حسین دیلم کتولی  | 

[جنگ ِ تن به تن...]

 

چون پلنگ کنار یک برکه، تشنه ، بشقاب ماه را بشکن

قفس ســینه بی پرنده شـد ه ،      بال پرواز آه را بشکن

 

گریه کن ، قفل راز را واکن ، تا سبکتر شود دل تنگت

حلقه در حلقه اشک می ریزم ،رمز تاریک چاه را بشکن

 

جاذبه  سیب را زمین  انداخت  ،   ماند  حـوا وُ آدم تنها

وسوسه ، شرم ، باغ رسوایی ، پای این اشتباه را بشکن

 

توبه کن درشلوغ یک بستر، تا نفس ها به بوسه ها برسند

تبر تیز عشق را بردار   شاخه  شاخه   گناه  را بشـکن

 

خانه خانه به پیش باید رفت، قلعه ها ی خراب را بشنا س

هی پیاده  به رخ نکش جنگ است، من سپیدم  سیاه را بشکن

 

جاده خود فاصله ست، باید رفت، تا به مقصد دوگام باقی ماند

جای افتادن وُ نشستن نیست ، گام  بردار و ُ راه  را   بشکن

 

تخت با خواب تونمی آید ، تن به تن جنگ دیگری اینجاست

گرُز بردار وُ پشت  آن پرده ، تاج  سیمین ِ شاه  را  بشکن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:33  توسط حسین دیلم کتولی  |